close
تبلیغات در اینترنت
داستان کوتاه و پر معنا ( چگونه می توانم مثل تو باشم )
.::محل تبلیغات شما::.

پایگاه علمی مذهبی کوثرمرد زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد ، کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند . سنگ زیبایی درون چشمه دید . آن را برداشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد . در راه به مسافری برخورد کرد که از شدت گرسنگی با حالت ضعف افتاده بود . کنار او نشست و از داخل خورجینش نانی بیرون آورد و به او داد . مرد گرسنه هنگام خوردن نان ، چشمش به سنگ گران بهای درون خورجین افتاد . نگاهی به زاهد کرد و گفت : « آیا آن سنگ را به من می دهی ؟ » زاهد بی درنگ سنگ را درآورد و به او داد . مسافر از خوشحالی در پوست خود نمی…

امروز دوشنبه 26 آذر 1397
لینک دوستان